زنده گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنده گردیدن . [ زِ دَ / دِ گ َ دَ ] (مص مرکب ) زنده شدن . زنده گشتن . حیات یافتن : وگر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی . سعدی . جز حسرت آنکه زنده گردم تا پیش بمیرمت دگر بار. سعدی . بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش . سعدی . ♦ زنده گردیدن ملک ؛ احیای آن، سامان و رونق یافتن آن : اگر امیر بیند در این باب فرمانی دهد، چنانکه از دیانت و همت وی سزد تا... آن اوقاف زنده گردد و ارتفاع آن به طرق وسبل رسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧). ♦ زنده گردیدن نبات ؛ سبز و باطراوت شدن آن : به نسیم صبح باید که نبات زنده گردد که جماد و مردگان را خبر از صبا نباشد. سعدی .