زنده ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنده ماندن . [ زِ دَ / دِ دَ ] (مص مرکب ) حیات داشتن . نمردن : اگر زنده ماند همی یزدگرد ز هر سو بدو لشکر آیند گرد. فردوسی . تو گفتی سخن پاش و پاسخ شنو اگر بشنوی زنده مانی برو. فردوسی . من پادشاهی چون محمود را مخالفت کردم و جواب دادم که کار من نیست تا مرد زنده بماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧١). بدو گفت کای پشت بخت تو گوز کسی از شما زنده مانده ست نوز؟ اسدی . مردم اگر زآب مرده زنده بماندی خلق نمردی هگرز بر لب جیحون . ناصرخسرو. مرا همی به ثنای تو زنده ماند تن که تا زید تن من بی ثنای تو مزیاد. مسعودسعد. که دانستم ار زنده آن برهمن بماند کند سعی در خون من . سعدی (بوستان ). من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم ماند که در بهشت نیارد خدای غمگینم . سعدی . ♦ زنده ماندن نام ؛ باقی ماندن آن . جاویدان شدن نام . خوشنام بودن . نیکنام گردیدن : نام سیف الدوله بدان زنده مانده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩١). ◄ زنده گذاشتن . نکشتن : به هنگام من باژ گیرد ززال چرازنده مانم بدین برز و یال . فردوسی . اگر زنده اش مانی آن بی هنر نخواهد ترا زندگانی دگر. سعدی (بوستان ).