زنخدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنخدان . [ زَ ن َ ] (اِ مرکب ) مزیدعلیه زنخ . (بهار عجم )(آنندراج ). چانه . زنخ . ذقن . زیر چانه . (ناظم الاطباء). چانه . (فرهنگ فارسی معین ). همان زنخ مذکور. (شرفنامه ٔ منیری ). در این لفظ دان زائد است . (غیاث ). ذقن .زنخ . چانه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ناخنت زنخدان ترا کرد شیار گویی که همی زنخ بخاری به شخار. عماره (یادداشت ایضاً). چو سیمین زنخدان معشوق زهره چو رخشنده رخسارگانش دو پیکر. فرخی . باز در زلف بنفشه حرکات افکندند... دهن زر خجسته به عبیر آکندند در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند... منوچهری . مغزک بادام بودی با زنخدان سپید تا سیه کردی زنخدان را، چو کنجاره شدی . اورمزدی . رخ نار باسیب شنگرف گون بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون یکی چون دل مهربان کفته پوست یکی چون شخوده زنخدان دوست . اسدی . گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم دستار چه کجاوه و ماه مدورش . خاقانی . زلف و زنخدان حور پرچم و طاسش رسد کوثر و مدهامتان آب و گیاهش سزد. خاقانی . من رفته ز گفت او فرو چاه آن چاه که داشت در زنخدان . خاقانی . نه شیرین تلخ شد زآن جای دلگیر نه سیب آن زنخدان گشتش انجیر. نظامی . گریبانم درید. زنخدانش گرفتم . (گلستان ). بر سیب زنخدانش چون به، گردی نشسته بود. (گلستان ). بیمار فراق به نباشد تا نشکند آن به زنخدان . سعدی . آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند. سعدی . ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست . حافظ. ♦ چاه زنخدان ؛ چالی زنخ . (ناظم الاطباء). فرورفتگی کوچکی که در ذقن بعضی از زیبارویان است . ♦ زنخدان بر زانو ماندن ؛ در حالت و غم و اندیشه باقی بودن : به یمگان من غریب و خوار و تنها از اینم مانده بر زانو زنخدان . ناصرخسرو. ♦ زنخدان به جیب فرو بردن ؛ کنایه از تفکر کردن . مراقبه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). کنایه از مراقبه کردن و چیزی را چشم داشتن . (آنندراج ) : زنخدان فروبرد چندی به جیب که بخشنده، روزی فرستد ز غیب . شیخ شیراز (از آنندراج ). ♦ زنخدان گشادن ؛ کنایه از نمایش دادن حسن و جمال . (از فرهنگ فارسی معین ). کنایه از حسن نمودن . (آنندراج ) : بدان آیین که خوبان را بود دست زنخدان می گشاد و زلف می بست . نظامی . ◄ گویابا زنخ متفاوت است . زنخ چانه است و زنخدان فک یا فک اسفل . بلعمی در ترجمه ٔ خویش از تاریخ محمد جریر طبری به قصه ٔ شمشون عابد گوید: خدای تعالی او را چندان قوت داده بود که خلق بر وی بیشی نتوانستی کردن ... سلاح او از استخوان زنخدان شتر بود. بدان حرب کردی و ایشان را هزیمت کردی و همی کشتی از ایشان بدان زنخدان شتر... (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : شمشون ... همیشه مردم را به خدای خواندی و با ایشان حرب کردی، سلاحش زنخدان شتر بود. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ بی نفعی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به زنخ شود. ◄ (اصطلاح سالکان ) عبارت از لطف محبوب است اما قهرآمیز که سالک را از چاه جاودانی به چاه ظلمانی میاندازد. (کشاف اصطلاحات الفنون ).