زنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنج . [ زَ ] (اِخ )زنگ . زنگبار. مملکت زنگیان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٣٢، تاریخ الحکماء ابن قفطی ص ٣٤٨ و احوال و اشعار رودکی ص ٣٩٣ شود.
زنج . [ زَ ] (اِمص، اِ) گریه و نوحه کردن است . (برهان ). نوحه کردن . (فرهنگ جهانگیری ). گریه و نوحه . (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زنجه . گریه . ناله . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سخر و لاغ را نیز گویند که مسخرگی باشد. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ گرهی که از تنه ٔ درخت بر می آید. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء) : ز بالا دو چیز از دل سنگ سخت برون تاخته همچو زنج از درخت . اسدی (از فرهنگ رشیدی ). بیتی دو سه ثنای توخواهم بنظم کرد وآنگه فروروم به ره رنج و مسخره . از مدح تو تماخره و زنج در کرم هرچند دوری از ره رنج تماخره . سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ رنج را گویند... (فرهنگ جهانگیری ).
زنج . [ زُ ] (اِخ ) دهی است به نشابور. (منتهی الارب ). قریه ای به نشابور. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).