زنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ جِ) (اِ.)<BR>۱- مویه، ناله.<BR>۲- درد شکم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ جِ) (اِ.) ۱- مویه، ناله. ۲- درد شکم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنجه . [ زَ ج َ / ج ِ ] (اِ) درد اندرون شکم و زحیر باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). درد شکم . زحیر. (فرهنگ فارسی معین ). در فرهنگ بمعنی درد درون و زحیر آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ) : ای بس که کشد زحیر و زنجه آن کو بچه باز و طفل گایست . ابن یمین (از انجمن آرا). ◄ بمعنی گریه و نوحه و مویه هم آمده است . (برهان ). گریه . مویه . ناله . (ناظم الاطباء). نوحه و مویه . (فرهنگ فارسی معین ). بمعنی نوحه و اینکه صاحب فرهنگ زمنج بمعنی نوحه گفته سهو کرده چه زنج و زنجه بمعنی نوحه است، چنانکه فخرالدین ابوالمعالی گفته : به مرگ دیگران تا چند زنجه که مرگ آرد ترا هم در شکنجه . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به زنج شود. ◄ تسلسل را نیز گویند. (برهان ). بمعنی تسلسل که برادر دور است و اجمالاً معنی تسلسل آنکه عددی و بعدی وجود داشته باشد که غیرمتناهی بود و این محال است . (انجمن آرا) (آنندراج ). تسلسل . (ناظم الاطباء). از برساخته های فرقه ٔ آذرکیوان است .رجوع به فرهنگ دساتیر ص ٢٤٩ شود.