زنبور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) [ ع. زُنبور ] (اِ.) حشرهای است از گروه نازک بالان با نیشی قوی که به صورت گروهی زندگی میکند و به چند نوع تقسیم میشود.<BR>۱- زنبور سیاه.<BR>۲- زنبور طلایی.<BR>۳- زنبور عسل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) [ ع. زُنبور ] (اِ.) حشرهای است از گروه نازک بالان با نیشی قوی که به صورت گروهی زندگی میکند و به چند نوع تقسیم میشود. ۱- زنبور سیاه. ۲- زنبور طلایی. ۳- زنبور عسل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنبور. [ زُم ْ ] (ع اِ) کبت انگبین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مگسی با نیش دردناک . (ازاقرب الموارد). رجوع به زَنبور معنی دوم و ترکیب زنبور عسل شود. ◄ مرد سبک و چست ظریف حاضرجواب . ◄ خرکره ٔ توانا بر بار بردن . ◄ موش بزرگ . ◄ کودک حاضر جواب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درختی است مانند درخت چنار و انجیر حلوانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تین حلوانی . انجیر حلوانی و این از درختهای صحرائی است و آن نوعی انجیر باشد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). درختی است بزرگ به طول چنار و عرضی ندارد. (؟) برگ آن از لحاظ شکل و بوی مانند برگ گردو است و گل آن مانند گل عشر سفید سیر. و بار آن مانند زیتون است چون برسد سیاهی آن بیشتر شود و بسیار شیرین گردد و آن را چون خرما خورند. هسته ٔ آن چون سنجد است و آن دهان را چون شاه توت رنگین کند و این درخت را بسیار غرس کنند. ج، زنابیر. یکی آن زنبورة است . (از ذیل اقرب الموارد).
زنبور. [ زَم ْ ] (اِخ ) (امیر...) یکی از امرای ترک و معاصر الجایتو. رجوع به تاریخ گزیده ص ٦٠٤ شود.
زنبور. [ زَم ْ ] (اِخ ) تیره ای از ایهاوندهفت لنگ . رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٣ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
ویز، ویز، کلیز، کلیز، پرمر، پرمر