زنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنان . [ زَ ] (نف ) (از: «زن »، زننده + «آن »، علامت جمع): فردا خانه ٔ فلان به «سینه زنان » ناهار میدهند. امروز تیغزنان محله ٔ فلان در فلان بقعه جمع می شوند. ◄ (از: «زن »، زننده + «آن »، (پسوند بیان حالت ). در حال زدن درحال نواختن و اغلب بصورت قید مرکب آید : نشستی کنون در دژی چون زنان پر از خون دل و، دست بر سر زنان . فردوسی . برآمد خروش و بیامد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه . فردوسی . معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان زنان و کوبان آید. عنصری . برجهید از جای و انگشتک زنان گه غزلگویان و گه نوحه کنان . مولوی . به فریاد از ایشان برآمد خروش طپانچه زنان بر سر و روی و دوش . سعدی (بوستان ). تو خنده زنان چو شمع و خلقی پروانه صفت در احتراقت . سعدی . مرغان چمن نعره زنان دیدم و گریان زین غنچه که از طرف چمن زار برآمد. سعدی . شمعوش پیش رخ شاهد یار دمبدم شعله زنان می سوزم . سعدی . رجوع به ترکیبهای انگشتک زنان، تبیره زنان، خنده زنان، دست بر سر زنان، شعله زنان، طپانچه زنان، طعنه زنان، عنان زنان، فریادزنان، لبخنده زنان، نعره زنان، نفس زنان و جز اینها شود.
زنان . [ زَ ] (ع ص ) ظل زنان ؛ سایه ٔ کوتاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).