زنا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنا. [ زِ ] (ع اِمص ) به لغت حجاز مجامعت با زن بطور حرامی . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
زنا. [ زَ ] (نف ) زننده . (ناظم الاطباء).
زنا. [ زِ ] (ع اِمص ) جمع شدن با زن بطور حرامی و روسپی بارگی که جِهمَرز نیز گویند. (ناظم الاطباء). برابر با زناء عربی . رجوع به زناء شود. (از فرهنگ فارسی معین ) : چو بیدادگر شد جهاندار شاه به گردون نتابد ببایست ماه ... زنا وریا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود. فردوسی . گر احمد مرسل پدر امت خویش است جز شیعت و فرزند وی اولاد زنااند. ناصرخسرو. زنا و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر وعشوه، کبر و طراری و غمازی . ناصرخسرو. زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی زنا مکن که نه خوبست زی خدای، زنی . ناصرخسرو. ♦ اولاد زنا ؛ ولدالزنا. حرام زاده . زادغر و پسندره . خشوک . (ناظم الاطباء). رجوع به زناء شود. ♦ زنازاده ؛ ولدالزنا.خشوک . ابن البغی . ابن المسافحه . حرام زاده . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نغل . نغیل . (از منتهی الارب ). فرزند زنا و حرام زاده . (ناظم الاطباء). ♦ زناکار ؛ ترجمه ٔ زانی است . (آنندراج ). روسپی باره . زانی . (ناظم الاطباء). زانی . فاجر. تبهکار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). لفظی است که هم بر مرد و هم بر زن ... اطلاق شود. شریعت موسی، قوم اسرائیل را منع می کندکه دختران خود را به زنا وادارند و اگر دختر کاهنی زنا کند باید سوخته شود و زن زانیه بر حسب شریعت نجس بود، چنانکه اسم وی را به اسم سگ قرین ساخته می فرماید: «اجرت فاحشه و قیمت سگ را به خانه ٔ خدا میاور». (قاموس کتاب مقدس ). ♦ زناکاری ؛ روسپی بارگی و زنا و جماع غیرمشروع و جِهمَرز. (ناظم الاطباء). ♦ زنا کردن ؛ سفاح .بغا. عنت . مسافحه . تسافح . اسواء. عهر. عهارة. عهور.عهورة. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). جماع نامشروع : ور زنا می کرد چون کس نیست از روی قیاس هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا. ناصرخسرو. ♦ زناگر ؛ زناکننده . زانی : عیار پیشه جوانی زناگری دزدی همی کشیدش هر روز رشته در سوفار. سوزنی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ زنای محصنه ؛ زنا با زن شوهردار. (فرهنگ فارسی معین ).