زمچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمچ . [ زَ ] (اِ) بمعنی زاج است مطلقاً، چه زاج سفید را زمچ بلور می گویند. (برهان ) (آنندراج ).زاج . (ناظم الاطباء). زاغ . زاک . زمه . زاج . شب . نک . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زمج . (شرفنامه ٔ منیری ). ♦ زمچ بلور ؛ زاج سفید را گویند و به عربی «شب یمانی » خوانند به تشدید بای ابجد. (برهان ). زاج سفید. (ناظم الاطباء). رجوع به زمج بلور شود. ◄ رنگ سیاه صباغی . (ناظم الاطباء).
زمچ . [ زَ ] (اِخ ) نام موضعی است در خراسان . (از برهان )(از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به زمج شود.
زمچ . [ زِ ] (اِ) مرغی باشدسرخ رنگ و بزرگ شبیه به عقاب و بعضی گویند شکره است و آن پرنده ای باشد شکاری کوچکتر از باشه . (برهان ). شکره و باز شکاری . (ناظم الاطباء). رجوع به زمج شود.