زمج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمج . [ زَ ] (اِ) مطلق صمغرا گویند خواه صمغ عربی باشد و خواه غیر عربی . (برهان ). صمغ. (ناظم الاطباء). ◄ مطلق زاج را نیز گویند، اعم از زاج سفید، سرخ، سیاه، و زرد و سبزو بعضی گویند این لغت به فتح اول و ثانی است و معرب زمه است و زمه زاج سفید باشد نه مطلق زاج . (برهان ).زاج . (ناظم الاطباء). در برهان گوید معنی زاج است . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به زاج، زمچ و زمه شود. ♦ زمج بلور ؛ زاج سفید.(ناظم الاطباء). زاج سفید را زمج بلور گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ).
زمج . [ زَ / زِ م ِ ] (اِخ )موضعی است در خراسان و احمد زمجی به آن موضع منسوب است . (انجمن آرا) (آنندراج ). یکی از دهستانهای بخش ششتمد شهرستان سبزوار و مرکز آن ششتمد است . این دهستان از خاور به دهستان شامکان و از باختر به دهستان فروغن و همائی و از شمال به کال شور و بخش حومه ٔ سبزوار و از جنوب به دهستان خواشید محدود است . ناحیه ای است کوهستانی و از ١٦ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل یافته و ٦٧٧٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
زمج . [ زَ ] (ع مص ) پر کردن مشک . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ برافژولیدن قوم را بر یکدیگر. ◄ ناگاه و بی دستوری برآمدن قوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).