زم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) (اِ.) گوشت درون و بیرون دهان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) [ په. ] (اِ.) سرما، سردی.
(زَ) (اِ.) گوشت درون و بیرون دهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زم . [ زَ ] (اِخ ) نام چشمه ای است و بعضی چشمه ٔ زمزم را گویند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). نام چاهی در مسجدالحرام که به چاه زمزم معروف است . (ناظم الاطباء). رجوع به زمزم شود.
زم . [ زَ ] (اِخ ) فرشته ای است در دین زردشت . (فرهنگ فارسی معین ).
زم . [ زَ / زَم م ] (اِخ ) نام رودخانه ای است و بعضی گویند نام شهری است که این رودخانه از پهلوی آن می گذرد و بدان شهر موسومست . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). نام رودی است در مرو. (غیاث ).نام شهری است و رودی که بر کنار آن شهر می گذرد. (ازفرهنگ رشیدی ). نام رودخانه و شهری در مرو. (ناظم الاطباء). ناحیه ٔ زم در جوارکش و نسف (ماوراءالنهر) است . (مینورسکی از حاشیه ٔ برهان چ معین ). شهرکی است بر راه جیحون از ترمذ و آمل .(از معجم البلدان ). شهری بود در ماوراءالنهر، جوار کش و نسف بر سر راه جیحون از ترمذ و آمل . (فرهنگ فارسی معین ج ٥) : بخارا و خوارزم و آموی و زم بسی یاد داریم با دردو غم . فردوسی . ز بلخ و ز شکنان وآموی و زم سلیح و سپه خواست و گنج و درم . فردوسی . بگویش که کیخسرو آمد به زم که بادی نجست از بر اودژم . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٣ ص ٧٤٤). گزین کرد از نامداران زم بگفت آنچه پیش آمد از بیش و کم . فردوسی . ز خون دشت گفتی که رودزم است نه رزم گو پیلتن رستم است . فردوسی . وز خون حلقشان همه بر گوشه ٔ حصار رودی روان شده به بزرگی چو رود زم . فرخی . بخشش ابر نگویند بر بخشش او سخن از جوی نرانند بر وادی زم . فرخی . چو پیش ویس شد، او را دژم دید ز گریه در کنارش آب زم دید. (ویس و رامین ). بجستی به یک جستن از رود زم بگشتی به ناورد بر یک درم . اسدی (گرشاسبنامه ). بکتگین و دبیری آخر سالار را مثال داد تا به کالف و زم بباشند... و محمد اعرابی می آمد تا به آموی بایستد با لشکر کرد و عرب . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). ترا فردا ندارد سود آب روی دنیایی اگر بر رویت ای نادان برانی آب رود زم . ناصرخسرو. شاهی که گشاد از سر شمشیر جهانگیر خوارزم و خراسان و حد کابل و زم را. سنائی . گر به زمین افتدی هندسه ٔ رای تو قوس قزح ساز دی طاق پل رود زم . خاقانی . قالب او (منتصر اسماعیل بن نوح ) به دیه، یمرغ از ناحیت رودبار زم در خاک کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ قویم الدوله ص ١٤٨). منبع این جیحون از بلاد... باشد از کوههای تبت و بر حدود بدخشان بگذرد... و از سوی قبادیان همچنین آبها بدو پیوندد و بحدود بلخ بگذرد و به ترمد آید، آنگاه به کالف آنگاه به زم آنگاه به آمو تا به خوارزم رسد... (جهان نامه نسخه ٔ پاریس از حاشیه ٔ تاریخ جهانگشای چ قزوینی ج ٢ ص ١٠٨). رجوع به مفاتیح العلوم خوارزمی و احوال و اشعار رودکی ص ٢٥٨، ٢٦٠، ٢٦١ شود.