زلالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زلالی . [ زُ ] (اِخ ) شاعری روشن ضمیر بوده . گویند به قصیده از سایر فنون شعر مایل بوده و در هرات وفات یافت . این دو شعر از اوست : نخواهی کرد یاد از خارخار سینه ٔ چاکم مگر روزی که گیرد دامنت خار سر خاکم . # چشمی که بود لایق دیدار ندارم دارم گله از چشم خود از یار ندارم . (آتشکده ٔ آذر چ علمی ص ١٥٣). رجوع به مجالس النفائس چ حکمت ص ١٤٦ شود.
زلالی . [ زَ لی ی ] (ع اِ) ج ِ زِلّیَّة . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به زلیة شود.
زلالی . [ زُ ] (اِخ ) از شاگردان اهلی است .در اوایل حال به هندوستان رفته در اکثر بلاد به عشرت گذرانیده، آخرالامر در کجرات وفات یافته . از اوست : بی رخش غم نیست گر از سینه جان بیرون رود عشق با جانست می ترسم که آن بیرون رود. # ای ساربان جانان، محمل مران به سرعت تا بازماندگان را خار از قدم برآید. (آتشکده ٔ آذر چ علمی ص ٢٧٥).