زلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زُ) [ ع. ] (ص.) آب صاف و گوارا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ) [ ع. ] (ص.) آب صاف و گوارا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زلال . [ زُ ] (اِ) کرمی را گویند که در میان برف بهم رسد و آن پرده ای است پر از آب صاف و آن آب را زلال خوانند و آن کرم را اندک حیاتی و حرکت مذبوحی هست و زلال بمعنی صاف عربی است . (برهان ). کرمی که در میان برف به هم رسد و در میان آن آب صاف باشد و آن را رخنه کنند و از آن خورند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کرمی باشد که در میان برف به هم رسدبرابر انگشت و آن پرده ای است پر از آب صاف و آن کرم را اندک حیاتی و حرکتی باشد. چون در عرب آب شیرین کمتر به هم رسد، مردم عرب «؟» کرمهای مذکور را فشرده آبی که از آنها برآید می نوشند، چرا که بغایت سرد و شیرین باشد. (غیاث اللغات ). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
زلال . [ زُ ] (ع ص ) ماء زلال ؛ آب شیرین و خوشگوار. (منتهی الارب ). آب شیرین خوشگوار زود فروشونده به حلق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آب آسان گوار و شیرین و خوش . (دهار). آب شیرین . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آب سرد. گوارا. خوش . صافی . خوشگوار. آب شیرین . آبی که آسان به گلو فرورود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : تا خزان تاختن آورد سوی باد شمال همچو سرمازده با زلزله گشت آب زلال . فرخی . اگرچه آب زلال است زندگانی خلق بسی چو ماند چون زهرگردد آب زلال . قطران . گر پرسد دانا که چراخاک شود سنگ چون خاک به ناچار برد آب زلالش . ناصرخسرو. همش گرم و هم سرد خوانی ولیک مدانش نه آتش نه آب زلال . ناصرخسرو. آهیخت تیغ هندی چون چشمه ٔ مصفی تا بحر گشت سیراب از چشمه ٔ زلالش . خاقانی . آب ارچه همه زلال خیزد از خوردن پرملال خیزد. نظامی . دوش غمش خون من بریخت و مرا گفت خون توام چشمه ٔ زلال نماید. عطار. تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خورد دهان گندیده . سعدی (گلستان ). از غایت تشنگی که بردم در حلق نمی رود زلالم . سعدی . رطب شیرین و دست از نخل کوتاه زلال اندر میان و تشنه محروم . سعدی . مرغ کو ناخورده ست آب زلال اندر آب شور دارد پر و بال . مولوی . گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زآن نوال . مولوی . مرغی که خبر ندارد از آب زلال منقار در آب شور دارد همه سال . (از قرة العیون، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ آب زلال ؛ رجوع به آب زلال و شواهد زلال شود. ♦ زلال بقا ؛ زلال زندگی . آب بقا. (آنندراج ) : هرگز خضر به تشنه زلال بقا نداد مس برامیدواری این کیمیا متاب . نظیری (از آنندراج ). ♦ زلال خضر ؛ آب زندگانی . (ناظم الاطباء). ♦ زلال زندگی ؛ زلال بقا. آب بقا. (از آنندراج ) : نشاط باده ٔ گلرنگ را گر خضر دریابد زلال زندگی را زیر پای تاک می ریزد. صائب (از آنندراج ). ◄ لکلرک زلال را در این جمله ٔ ابن البیطار: «و اذا فرک [ الحماض ] خرج منه حب اسود زلال ». صاف و صیقلی ترجمه کرده است . (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زلال . [ زُ ] (ع اِ) حیوان خرداندام سفیدی است که هر گاه بمیرد آن را در آب گذارند و آب را سرد کند. (از ذیل اقرب الموارد) : فهیئوا الی الزلال لارکب غداً فمر فی دجلة. (تاریخ طبری ص ١٣٢٣ ج ٣).
واژگان فارسی سره واژهدان
گواراب، گوارا، خوشگوار، خوش، پاک، آب گوارا
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه