زشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زشت . [زِ ] (ص ) ضد زیبا که زبون و بد باشد. (برهان ). ضد زیبا. (از انجمن آرا) (از آنندراج ). بدشکل . بدگل . ضد زیبا و درشت . بد. زبون . ناهموار. (از ناظم الاطباء). آنچه دیدنش خوش نیاید مردم را. (فرهنگ فارسی معین ) (شرفنامه ٔ منیری ). بدنما. بدگل . بدمنظر. مقابل زیبا. (فرهنگ فارسی معین ). پهلوی «زشت »، اوستا «زئشه » (مخوف، تنفرآور)... (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : عالم بهشت گشته عنبرسرشت گشته کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا. کسائی . سیامک بدست چنان زشت دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو. فردوسی . ز ری بازخوان آن بداندیش را چو اهریمن آن زشت بدکیش را. فردوسی . وز آن زشت بدکامه ٔ شوم پی که آمد ز درگاه خسرو به ری شد آن شهر آباد یکسر خراب بسر بر همی تافتی آفتاب . فردوسی . تنش زشت و بینی کژ و روی زرد بداندیش و کوتاه و دل پر ز درد. فردوسی . گویند که معشوق تو زشت است و سیاه گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه من عاشقم و دلم بدو گشته تباه عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه . فرخی . حربگاهش چوزنگیانی زشت که ببیزند خرده ٔ انگشت . عنصری . یکی جان و دل لاغر، دوم مغز و سر تاری سه دیگر صورت زشت و چهارم دیده ٔ اعمی . منوچهری . ای بسوی خویش کرده صورت من زشت من نه چنانم که می برند گمانم . ناصرخسرو. گرچه بسیار بود زشت همان زشت است زشت هرگز نشود خوب به بسیاری . ناصرخسرو. چند در این بادیه ٔ خوب و زشت تشنه بتازی به امید سراب . ناصرخسرو. کآنکه این زشت را خداوند است بهر زشتیش در ره افکنده ست . سنائی . زشت زنگی بود نه آئینه . سنائی . زشت با کور به فراسازد. سنائی . ور ناکسی فروخت مرا هم روا بود کاعمی و زشت را نبود درخور آینه . خاقانی . چرا نقشبندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه . سعدی (بوستان ). ترا با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبا نگار. سعدی (بوستان ). ♦ زشت و زیبا ؛ بدگل و خوشگل . (فرهنگ فارسی معین ). ۩ (اصطلاح فن بدیع) شعری که یک مصراع آن شامل مدح و مصراع دیگرش شامل ذم باشد. (فرهنگ فارسی معین ). ۩ بدو خوب ؛ خوش و ناخوش، از قبیل تقابل : تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت . سعدی (گلستان ). ◄ شنیع. قبیح . (ناظم الاطباء). بد. ناپسند. قبیح . (از فرهنگ فارسی معین ). [ اوستا ]... «زوایژدیشته » (مکروه، منفور)، افغانی «زیخت »، سریکلی «ژیت » (فاسد و خراب، بد و زشت ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). نامطبوع . نکوهیده . بد. قبیح . مقابل نغز. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گواژه که هستش سرانجام جنگ یکی خوی زشت است از او دار ننگ . ابوشکور. بجای خشتچه گر شصت نافه بردوزی هم ایچ کم نشود گند زشت آن بغلت . عماره . بدیشان نمود آن سخنهای زشت که نزدیک او شاه توران نوشت . دقیقی . مر او را به گفتن کزین راه زشت بگرد و بترس از خدای بهشت . دقیقی . جهاندار داننده ٔ خوب و زشت مرا گر سپردی سراسر بهشت ... نبودی مرا دل بدین خرمی که روی تو دیدم به توران زمی . فردوسی . بدین گیتی اندربود نام زشت بدان گیتی اندرنیابد بهشت . فردوسی . اگر زو شناسی همه خوب و زشت بیابی به پاداش خرم بهشت . فردوسی . نبود اندر و نیز یک چیز زشت تو گفتی مگر حوربود از بهشت . فردوسی . ابر پیش کف او همچوبر یم، شمر است زشت باشد که بگویی به شمر ماند یم . فرخی . تو خوارکار ترکی من بردبار عاشق زشت است خوارکاری خوب است بردباری . منوچهری . هنر را بازدانستم ز آهو همیدون نغز را از زشت، نیکو. (ویس و رامین ). که زشت از خوب و نیک از بد بدانی بدل کاری سگالی کش توانی . (ویس و رامین ). و دیگر وجه آن است که تمیز تواند کرد حق را از باطل و نیکو را از زشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٥). عامه ٔ مردم وی را لعنت کردند. بدین حرکتی ناشیرین که کرد و از آن زشتها که بر زبان راند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ١٨٣). بدانید که کردار زشت و نیکوی شما را بیند و آنچه در دل دارید، می داند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٣٩). اکنون چون خریده آمد و زر داده شد، زشت باشد از بیع بازگشت . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٢٢). که نادان بدانجای خوار است و زشت شه آنجای درویش نیکوسرشت . اسدی (گرشاسبنامه ). کجا خانه ای بد بخوبی بهشت از آتش دمان دوزخی گشت زشت . اسدی (گرشاسبنامه ). به نزدیک مردان به طمع بهشت شده هر یکی از پی کار زشت . اسدی (گرشاسبنامه ). جفا و جور و حسد را به طبع در دل خویش نفور و زشت و بد و سرد و خام باید کرد. ناصرخسرو. زشت بُوَد بودن آزاده مرد بنده ٔ طوغان عیال ینال . ناصرخسرو. مادر دیوان یکی فریشته دیو است فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون . ناصرخسرو. تو همانا که نه هشیار سری، ورنه چون که فعل بد را زشت نینگاری . ناصرخسرو. زشت زشت است در ولایت شاه گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه . سنائی . تاسلیمان وار باشد حیدر اندر صدر ملک زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن . سنائی . زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وآنگهی نقش آدم را غلاف نفس شیطان داشتن . سنائی . بد او نیک من بود چه عجب زشت من نیز خوب او باشد. خاقانی . هر کجا جبریل سازد مائده زشت باشد میهمان دیو لعین . خاقانی . تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن با انده او زشت است اندوه جهان خوردن . خاقانی . من که خاقانیم ز هر دو جهان بی نیازم چه خوب هر دو چه زشت . خاقانی . به تمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان . سعدی (گلستان ). ز حادثات زمانه همین پسند آمد که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم . ابن یمین .
زشت . [ زِ ] (اِ) دویدن . (از برهان ). دو. تیزروی . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
زشت . [ زَ ] (اِ) بمعنی دیدن باشد و عربی رؤیت خوانند. (برهان ). در تحفه به فتح زا بمعنی دیدن و در فرهنگ بجای دیدن دویدن آورده . (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (آنندراج ).در برهان زنشت بر وزن بهشت بمعنی دیدن آورده ... (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به ماده ٔ قبل و زنشت شود.