زریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زریق . [ زُ رَ / زُ ] (اِخ ) ابن عوف ابن ثعلبة. جد جاهلی از طی واز قحطان و اولاد او بمصر و شام ساکن بودند. (از اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٣٣). نام مردی از بنی طی . (منتهی الارب ). زریق بن عوف بن ثعلبة یا ابن ثعلبة بطنی است از ثعلبة. (از صبح الاعشی ج ١ ص ٣٢٢). رجوع به ثعلبة شود.
زریق . [ زُ رَ ] (ع اِ) مرغی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مرغی است سفید، و آبی و بری میباشدو گوشت او بدطعم و پر لیف و عصب می باشد و بطی الهضم ... (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به همین کتاب شود.
زریق . [ ] (اِخ ) نام روستا و آبی است به خراسان . حمداﷲ مستوفی آرد: آب زریق به خراسان آنرا مرغاب نیز خوانند و اصلش مرواب است . بعضی گفته اند که منبع این آب را مرغا خوانند و بدان سبب که دردیه زریق مقاسمه کنند آن را آب زریق خوانند. از کوههای مرغاب و بادغیس برمیخیزد و بر مرورود و بعضی بلاد خراسان گذشته به مرو می رسد و مدار ولایت مرو بر آن آب است و یزدجردبن شهریار بر آسیائی که بر آن آب است، کشته شده و در این معنی نافعبن اسود تمیمی گفته است : و نحن قتلنا یزدجرد ببعجة من الرعب اذولی الفرار و غارا قتلنا هم فی حربة طحنت بهم غداة الزریق اذا زاد خوارا . طول این رود سی فرسنگ باشد. (نزهة القلوب ج ٣ ص ٢١٦).