زحلفة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زحلفة. [ زَ ل َ ف َ ] (ع مص ) غلطانیدن و دور کردن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). غلطانیدن و سردادن در زحلوقه (خیزنده گاه ). (ازمتن اللغة). دفع. دور کردن . بیکسو کردن . از بعضی ازتابعان روایت شده است که «ماازلحف ناکح الامه عن الزنا الا قلیلاً»؛ ابوعبید گوید: ماازلحف در اینجا بمعنی «دور نشد و بیکسو نشد» است و معنی روایت آن است که :ازدواج کننده ٔ با کنیز، دوری نجسته است از زنا مگر اندکی . و ابن بری این شعر را از ابونخیله نقل کرده : و لیس ولی عهدنا بالاسعد عیسی، فزحلفها الی محمد حتی تؤدی من ید الی ید. و گویند: «زحلف اﷲ عنا شرک »؛ یعنی دور سازد خدا شر تو رااز ما. (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ شتاب کردن در سخن . تند و بشتاب سخن گفتن . گویند «زحلف فی الکلام »؛ یعنی شتاب کرد در سخن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة). ◄ پر کردن آوند را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة). ◄ بخشیدن . «زحف لفلان الفاً»؛ یعنی داد او را هزار. (از منتهی الارب )(ازتاج العروس ) (از متن اللغة).