زحام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زحام . [ زِ ] (ع مص ) انبوهی کردن . (دهار). مزاحمت . (مصادر زوزنی ) (ناظم الاطباء). انبوهی کردن و تنگی نمودن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) : چون کشانندت بدین حیله بدام جمله بینی بعد از این اندر زحام . مولوی . رجوع به زحام کردن و زحمة شود. ◄ (اِمص، اِ) انبوهی . (غیاث اللغات از منتخب ) (آنندراج ) (دهار). جماعت انبوه . (ناظم الاطباء) : دامن او گیر و از او جوی راه تا برهی زین همه بؤس و زحام . ناصرخسرو. ♦ یوم الزحام ؛ روز قیامت . (از تاج العروس ).