زجاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زُ) [ ع. ] (اِ.) شیشه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ) [ ع. ] (اِ.) شیشه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زجاج . [ زَج ْ جا ] (اِخ ) محمدبن لیث . معلم فرزندان ناصرالدوله بود.ابن الندیم گوید: او را بموصل دیدم و کتابی از او نشناسم . رجوع به فهرست ابن الندیم چ قاهره ص ١٢٧ شود.
زجاج . [ زَج ْ جا ] (اِخ ) جنیدبن محمد بغدادی، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به زجاج . صاحب حبیب السیر آرد: در همین سال (٢٩٦هَ . ق .) سید الطائفه شیخ ابوالقاسم جنیدبن محمد نهاوندی بغدادی از عالم انتقال نمود. لقبش قواریری و زجاج و خزاز است، و او را قواریری و زجاج از آن گویند که پدروی آبگینه فروختی و چنانچه در تاریخ امام یافعی مذکور است شیخ جنید بعمل خز مشغولی مینمود لذا خزاز لقب یافت . (از حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٢٨٩). رجوع به ریحانة الادب، و جنید و قواریری در این لغت نامه شود.
زجاج . [ زَج ْ جا ] (اِخ ) عیسی بن یعقوب بن جابر، مکنی به ابوموسی . وی از مردم بغداد و نابینا بود. ازابومکنس بن دینار روایت دارد و ابوبکر احمدبن ابراهیم بن شاذان از او نقل حدیث کند. (از انساب سمعانی ).