زبدانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبدانی . [ زَ ب َ ] (اِخ ) هبةاﷲبن محمدبن جریر. اواز ابن ملاعب حضوراً روایت دارد. (از تاج العروس ).
زبدانی . [زَ ] (اِخ ) از رودهای دمشق است . (از تاج العروس ).
زبدانی . [ زَ ب َ ] (اِخ ) کوره ای است نزدیک دمشق . دمشقی آرد: بستانهای غوطه ٔ دمشق که تعداد آن به یکصد و بیست و یک هزار میرسد همه از رودی سیراب میشوند که از آبهای سرزمین زبدانی و چشمه ای که از اول وادی بردی جاری میگردد و چشمه ٔ دیگری از فیجه تشکیل گردیده و به نام رود بردی شناخته میشود، سپس این رود منشعب به ٧ شعبه به نامهای مختلف میگردد. (از نخبة الدهر ص ١٩٠). یاقوت آرد: کوره ای است مشهور میان بعلبک و دمشق که نهر دمشق از آن کوره خارج میگردد. یاء زبدانی مانند یاء نسبت مشدد است و منسوب به آن جا را نیز زبدانی گویند همانگونه که مذهب شافعی و منسوب به آن مذهب را شافعی (به تلفظ واحد) گویند. (از معجم البلدان ). و در جلد یکم آن کتاب آمده : بگفته ٔ نفطویه منبع بردی (بزرگترین رود دمشق ) قریه ای است بنام قنوا از قراء کوره ٔ «زبدانی » واقع در پنج فرسخی دمشق به طرف بعلبک . (از معجم البلدان چ وستنفلد ج ١ ص ٥٥٦). و رجوع به ج ٣ ص ٩٢٦ از آن کتاب شود.