زبد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ بَ) (اِ.) کف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ بَ) (اِ.) کف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبد. [ زَ ] (اِخ ) زبیده مادر محمد امین را زبد و زابد و مزبد نیز نامند. (از لسان العرب ). رجوع به زبیده شود.
زبد. [ زَ ] (اِخ ) پسر سنان . (ترجمه ٔ قاموس ) (منتهی الارب ). برخی زبدبن سنان را با یاء تحتانی (زیدبن سنان ) ضبط کرده اند. (تاج العروس ).
زبد. [ زَ ] (اِخ ) جد عبداﷲبن علأبن زبد محدث . (تاج العروس ).