زبحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبحی . [ زَ ب َ ] (ص نسبی ) نسبت است به زبح : «دهی از جرجان ». (از انساب سمعانی ). رجوع به منتهی الارب و تاج العروس و زبح و ماده ٔ ذیل شود.
زبحی . [ زَ ب َ ] (اِخ )علی محدث مکنی به ابوالحسن بن ابی بکربن محمد. (از منتهی الارب ). در تاج العروس آمده : در متن قاموس ابوالحسن علی بن ابی بکربن محمد ضبط شده و صواب ابوالحسن علی بن ابی بکر محمد است . وی محدث و اهل زبح (قریه ای به جرجان ) است و از ابوبکر جیری روایت دارد و اسماعیل بن ابی صالح مؤذن از او نقل حدیث کند. زبحی در ٤٢٨ هَ . ق . وفات یافته است . (تاج العروس بنقل از ابن حجر در تبصیر). سمعانی آرد: ابوالحسن بن محمدبن عبداﷲبن حسن بن زکریای زبحی جرجانی مردی است ثقه، راستگو، درست کار، آشنا به طرق حدیث ودارای سماع فراوان . وی با برادرزاده ٔ خویش اعنی ابومحمد عبداﷲبن یوسف جرجانی وارد نیشابور شد، در آنجا از قاضی ابوبکر احمدبن حسن حیری و ابوسعید محمدبن موسی بن فضل صیرفی و در جرجان از ابوالقاسم حمزةبن یوسف سهمی و دیگر اهل این طبقه، استماع (علم ) کرد و به تدوین و تصنیف پرداخت، سپس به جرجان بازگشت و در آنجاحدیث گفت، آنگاه به خراسان مراجعت کرده و از آنجا به هرات رفت و بسال ٤٦٨ هَ . ق . در هرات درگذشت . (از انساب سمعانی ). یاقوت آرد: ابوالحسن علی بن عبداﷲبن حسن بن زکریای جرجانی منسوب است به زبح قریه ای بجرجان، وی از قاضی ابوبکرحیری و ابوالقاسم حمزةبن یوسف سهمی و دیگران سماع دارد و در هَ . ق . در هرات وفات یافت . (از معجم البلدان ).