زبج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبج . [ زَ ب َ ] (ع اِ) در اسپانیا آنرا سبج گویند. (از دزی ج ١). رجوع به سبج شود.
زبج . [ زَ ب َ ] (اِخ ) دهی است بجرجان . از آن ده است ابوالحسن علی محدث، فرزند ابوبکربن محمد. (از منتهی الارب ). دهی است به جرجان . (قاموس ). قریه ای است به جرجان . از آنجاست ابوالحسن علی بن ابی بکربن محمد محدث . (قاموس ). سمعانی آرد: زبج گمان دارم که قریه ای است در نواحی جرجان . (از انساب سمعانی ). یاقوت آرد: ابوسعد گوید: گمانم آن است که زبج قریه ای است به جرجان . (از معجم البلدان ).