زبان درکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبان درکشیدن . [ زَ دَ ک َ/ ک ِ دَ ] (مص مرکب ) خاموش گشتن . زبان در کام دزدیدن . (ناظم الاطباء). از سخن خودداری کردن : نظامی این چه اسرار است کز خاطر برون کردی حدیثش بیزبان باشد، زبان درکش زبان درکش . نظامی . فی الجمله زبان از مکالمه ٔ او درکشیدن قوت نداشتم . (گلستان ). که فردا چو پیک اجل دررسد بحکم ضرورت زبان درکشی . سعدی (گلستان ). زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش . (بوستان ).