زبالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زبالی . [ زُ ] (اِخ ) محمد مکنی به ابواحمدبن عبداﷲبن زبیر است . یحیی بن معین گوید: «او را اهل بغداد زبیر نام دادند» بنابراین ممکن است او منسوب به منزل زباله باشد. (از انساب سمعانی ).
زبالی . [ زُ ] (اِخ ) جعفربن محمد. محدث است . (منتهی الارب ). جعفربن محمد محدث . از ابوعاصم نبیل نقل حدیث کرده است . (تاج العروس ).
زبالی . [ زُ ] (اِخ ) مالک بن حویرث بن اشیم لیثی صحابی است و وفادة دارد و در ٤٧ هَ . ق . درگذشته است . بنابراین، سخن صاغانی که «زبالی از اصحاب حدیث است » جای تأمل است . (تاج العروس ). سمعانی آرد: مالک مکنی به ابوسلیمان بن حویرث بن اشم بن زبالةبن حشیش بن ... سعدبن لیث . صحبت (رسول اﷲ ص )را درک کرد. خلیفةبن خیاط از او یاد کرده و در باره ٔ نسب او گوید: حشیش بفتح حاء. (از انساب سمعانی ).