زایل گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زایل گشتن . [ ی ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) محو شدن . قطع گردیدن . زدوده شدن : و چندانکه شایانی قبول حیات از این جثه زایل گشت، برفور متلاشی گردد. (کلیله و دمنه ). از آب دیده صد ره، طوفان نوح دیدم و ز لوح سینه نقشت، هرگز نگشت زایل . حافظ. ◄ بسرآمدن . پایان یافتن : بدان نامه بیارامید و همه ٔ نفرتها زایل گشت و قرار گرفت . (تاریخ بیهقی ). دور به آخر رسید و عمر بپایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل . سعدی . ◄ شدن . رفتن . رجوع به زایل گردیدن و زوال شود.