زایل شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زایل شدن . [ ی ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) زائل شدن . برطرف شدن . دورشدن : سلو؛ زائل شدن اندوه عشق . (تاج المصادر) (دهار) : پس در این باب نامه توان نبشت چنانکه بدگمانی آلتونتاش زایل شود. (تاریخ بیهقی ). چون از خلیفه این بشنودم عقل از من زایل شد. (تاریخ بیهقی ). چون علت زایل شد و بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر. ناصرخسرو. خلل از ملک چون شود زایل جز به رای وزیر و تیغ امیر. ناصرخسرو. دارو سبب درد شد اینجا چه امید است زایل شدن عارضه و صحت بیمار. (از کلیله و دمنه ). گرچه بیدل رنگ آتش خانه، از ما ریختند از جبینم چون شود داغ فنا زایل نشد. میرزا بیدل (از آنندراج ). ◄ بسرآمدن . بپایان رسیدن : و این وقت سال سی ویکم بود از هجرت، ملک پارسیان زایل شد و اسلام قوت گرفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٢). بزرگی از او دان و منت شناس که زایل شود نعمت ناسپاس . سعدی (بوستان ). ◄ فانی شدن . (ناظم الاطباء) : نور این خورشید اگر زایل شود نورآن خورشید جاویدان بود. عطار. زایل شود هرآنچه بکلی کمال یافت عمرم زوال یافت کمالی نیافته . سعدی .