زایر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زایر. [ ی ِ ] (ع ص، اِ) زائر. زیارت کننده . ج، زایرون، زور، زوّار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه بقصد زیارت آید. (فرهنگ نظام ) : زردگل بیمار گردد فاخته بیمارپرس یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود. منوچهری . صدر تو بیت الحرام اهل نظم است از قیاس بنده از سالی بسالی زائر بیت الحرام . سوزنی . این مرا زائر آن مرا عائذ این مرا مخلص آن مرا دلدار. خاقانی . ذخیره ٔ گوشه نشینان و مقصد زایران . (گلستان سعدی ). ◄ مجازاً، سائل و خواهنده که از مسافتی نزد بزرگی رفته اند. دریوزه گر. در تاریخ بخارا آمده : خالدبن برمک این کلمه را بجای سائل و خواهنده معمول داشت : فزون زانکه بخشی بزائر تو زر نه ساده نه رسته برآید ز کان . فرالاوی . مال رئیسان همه بسائل و زائر و آن تو بر کفشگر ز بهر مچاچنگ . ابوعاصم . زائر ز بس نوال کزو یابدو صلت گوید مگرچو من نرسید اندرین دیار. فرخی . درین دو مه که من اینجا مقیمم از کف او بکام دل برسیدند زایرین پنجاه . فرخی . امید زایر تو رنجه گشت و خیره بماند ز بسکه کرد بدریای بخشش تو شنا. فرخی . ندیده ست هرگز چنو هیچ زایر عطا بخشی آزاده ای زرفشانی . فرخی . مالی بزایران و شاعران بخشید. (تاریخ بیهقی ). ◄ کسی که بدیدن مقبره ٔ مقدس میرود. (فرهنگ نظام ).آنکه بزیارت کعبه یا یکی از مشاهد متبرکه یا شاهی بزرگ شده است . معتمر. رجوع به زایران شود.
زایر. [ ی ِ ] (اِخ ) زائر. تخلص شاعری است هندی . (از قاموس الاعلام ترکی ).
زایر. [ ی ِ ] (اِخ ) زائر. محمد فاخر. شاعری هندی، از اﷲآباد هند است و در ١١٦٤ م . وفات یافته است . (از قاموس الاعلام ترکی ).