زای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زای . (حرف، اِ) لغتی است در حرف «ز» و این لغات نیز در وی هست : زاء؛ زا، زَی ّ، زء. (منتهی الارب ).و جمع آن : اَزْوَاء، اَزْیاَء، اَزْو، ازی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و گویند: هذه زای ٌ فزیّها؛ یعنی آن را بزاء بخوان . (اقرب الموارد) : همیشه تا نقطی برزنند بر سر زای همیشه تا سه نقط برنهند بر سر شین . فرخی . و رجوع به «ز» شود.
زای . (نف مرخم ) زاینده . (شرفنامه ٔ منیری ). زاینده . و همیشه در ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء) : چون توئی هرگز نبیند عالم فرزانه بین چون توئی هرگز نزاید گنبد آزاده زای . سنائی . جویبار تو گهرسنگ شده دریاوار شاخسار تو صدف وارشده گوهرزای . انوری . آنکه با نقش وجودش ورق فتنه نشست عالم نایبه بخش و فلک حادثه زای . انوری . عقبت نیست زانکه هست عقیم از نظیر تو، چرخ نادره زای . انوری . مطلع برج سعادت، فلک اختر سعد بحر دردانه ٔ شاهی، صدف گوهرزای . سعدی . نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز که ابر مشک فشانی و بحر گوهرزای . سعدی .