زاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) نک زاج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) نک زاج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاک . (اِ) لک . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ همان زمج بلور است . (شرفنامه ٔ منیری ) : نقش ماهی را چه دریا و چه خاک رنگ هندو را چه صابون و چه زاک . (مثنوی ). و رجوع به المعرب جوالیقی وفرهنگ شعوری، غیاث اللغات، زاغ، زاج، زاگ، لخچ، زمج، شب و زمه شود.
زاک . (ع ص ) مخفف زاکی مرد پاکیزه و نیکو.
زاک . [ زاک ک ] (ع ص ) خشمناک . (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ).