زاو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- شکاف، رخنه.<BR>۲- درة کوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- شکاف، رخنه. ۲- دره کوه.
(ص.) قوی، نیرومند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاو. (ص ) قوی و زبردست پرزور را گویند. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام ). پهلوان و زورآور و زبردست و قوی و پرزور. (ناظم الاطباء) : اشک میراند او که ای هندوی زاو شیر را کردی اسیر دم گاو. مولوی . ◄ استاد بنا و گلکار . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بنا و سازنده ٔ عمارت . (فرهنگ نظام ) : بس مناسب صنعت است این شهره زاو کی نهد بر جسم اسب او عضو گاو. مولوی . زاو، ابدان را مناسب ساخته ست قصرهای منتقل پرداخته ست در میان قصرها تخریجها از سوی بیسوی این صهریجها. مولوی . و رجوع به زاویل و زاویر شود. ◄ استاد هر فن و پیشه ای . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) شکاف و رخنه ٔ هر چیز باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مطلق شکاف . (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ نظام ) : اگر مقاطع تیز تو بیند اندر خواب ز سهم در کمر کوه قاف افتد زاو. شیخ آذری (از آنندراج ). ◄ دره ٔ کوه را نیز گویند. (برهان قاطع). دره ٔ کوه . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ولف آن را در این بیت شاهنامه بمعنی تنگه ٔ کوه آورده است : وز آنجاکشیدن سوی زاوکوه بر آن کوه البرز بردن گروه . فردوسی (فهرست ولف ). ◄ کوه . (فرهنگ نظام ). ◄ و بمعنی خشت پارچه و نیم خشت هم آمده است . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). و در اصطلاح بنایان نیمه خشت را گویند. (آنندراج ). خشت شکسته . (فرهنگ نظام ). ♦ زاو افتادن ؛ شکاف افتادن . شکاف پیدا کردن : اگر مقاطع تیز تو بیند اندر خواب ز سهم در کمر کوه قاف افتد زاو. شیخ آذری (از آنندراج ).