زاهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاهی .(ع ص ) اسم فاعل از زها یزهو، زهواً، روی و هر چیز زیبا و درخشان . (اقرب الموارد). زاهر. بهی . مقابل کدرو تیره . (القاموس العصری، عربی - انگلیسی ). آنچه میدرخشد و چشم را از دیدن آن خوش می آید. ◄ خرمابن که میوه ٔ آن رنگ گرفته باشد. ◄ شتری که حمض و شوره گیاه را چرا نکند. (ناظم الاطباء).
زاهی . [ هی ی ] (ص نسبی ) منسوب به زاه از قریه های نیشابور. (از معجم البلدان ).
زاهی . (اِخ ) علی بن اسحاق بن خلف مکنی به ابوالقاسم شاعر مشهور بغداد است و بر طبق گفته ٔ یاقوت از زاه نیشابور است ابن خلکان آرد: وی قصیده های نیکو و نمکین میسرود. خطیب در تاریخ بغداد وی را یاد کند و گوید: او تشبیه و دیگر صنایع شعری را نیکومیدانسته و گمان میکنم شعر اندک میگفته . وی افزوده است که : پنبه فروش بود و دکانی در قطیعةالرّبیع داشت .عمیدالدوله ابوسعیدبن عبدالرحیم در طبقات الشعراء گوید: زاهی در صفر ٣١٨ متولد شد و در جمادی الاخر، ٣٥٢ در بغداد درگذشت . اشعار وی در ٤ جزء موجود است و بیشتر آن، درباره ٔ اهل بیت (پیغمبر) است و در مدح سیف الدوله وزیر و مهلبی و دیگر رؤسای عصر خویش و نیز در فنون مختلف، شعر گفته است . از بهترین اشعار او است : و بیض بالحاظ العیون کانما هززن سیوفاً واستللن خناجرا تصدین لی یوماً بمنعرج اللوی فغادرن قلبی بالتصبر غادرا سفرن بدوراً و انتفین اهلة و مسن غصونا و التفتن جآذرا. و نیز از اوست : صدودک فی الهوی هتک استتاری و عاوننی البکاء علی اشتهاری و کم ابصرت من حسن و لکن علیک لشفوتی وقع اختیاری . (از دائرة المعارف بستانی ).