زانو زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- نشستن روی زانو.<BR>۲- کنایه از: تسلیم شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ دَ) (مص ل.) ۱- نشستن روی زانو. ۲- کنایه از: تسلیم شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زانو زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) بر زانو نشستن . (فرهنگ نظام ). ◄ طوری نیم خیز بودن که زانوها بر زمین باشد. (فرهنگ نظام ). ♦ زانو زدن در برابر کسی ؛ مجازاً، مقلوب او شدن . ۩ بمعنی نشستن با ادب باشد. چنانکه در نماز نشینند. (غیاث اللغات ). به ادب نشستن . (آنندراج ) : آنگه زن آمد و پیش عیسی زانو زد و گفت ای خداوند مرا یاری ده . (انجیل معظم چ اول ص ١١٨). اکابر طبرستان بیعت کردند و پیش سریر اصفهبد زانو زده که ما بندگان و بنده زادگان خاندان توئیم . (تاریخ طبرستان ). به هر گوشه مهیا کرده جائی برو زانو زده کشورخدائی . نظامی . نزد پیغمبر به لابه آمدند همچو اشتر پیش او زانو زدند. مولوی . و در اصل رسم ترکان است که امرا پیش سلاطین زانو بر زمین زده و دومی را بلند داشته عرض میکنند و در وقت ملازمت نیز زانو میزنند. (آنندراج ). ◄ ایضاً بمعنی سجده کردن باشد. (آنندراج ). سجده کردن و کرنش نمودن . (ناظم الاطباء) : نیفتم به زانو زدن پیش کس که زانو زدن در نماز است و بس . ظهوری (از آنندراج ). و رجوع به زانو و به زانو بودن و زانوزده شود. ♦ زانو زدن با کسی ؛ کنایه از نشستن با کسی است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : گره وقت پختن بر ابرو زدی چو پختند با خواجه زانو زدی . سعدی (بوستان ).