زال زر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زال زر. [ ل ِ زَ ] (اِخ ) نام پدر رستم است که ولایت نیمروز و زاولستان داشت و او را دستان و دستان زند و زر نیز خوانند.(شرفنامه ٔ منیری ). پدر رستم گویند به اعتبار سرخی چهره چه رنگ او سرخ و موی او سفید بود. (برهان قاطع). و او را زال زر نیز گفته اند بواسطه ٔ سپیدی موی بسیم شبیه بود... و گاهی بر سیم بطریق مجاز زر اطلاق کنند. (آنندراج ). مؤلف تاریخ سیستان آرد: زرنگ بدان گفتندی [ سیستان ] را که بیشتر آبادانی و رودها و کشت زارها زال زر ساخت چنانکه زالق العتیق گویند اندر پیش زره و زالق الحدیث که معرب کرده اند، آن زال کهن است و زال نو و او را مردمان سیستان زرورنگ خواندندی زیرا که موی او راست به زر کشیده مانستی : همی پور را زال زر خواند سام چو دستان ورا کرد سیمرغ نام . فردوسی . زال زر اندر ازل زلزال ابروی تو دید در ازل شد خنگ ساز از هول آن زلزال زال . قطران . رشته تا یکتاست آن را زور زالی بگسلد چون دوتا شد عاجزآید از گسستن زال زر. سنائی . ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته اند. خاقانی . چون منصفی نیابی چه معرفت چه جهل چون زال زر نبینی چه سیستان چه بست . خاقانی . کیخسرو است زال و همام است زال زر مهلان او تهمتن توران ستان ماست . خاقانی . ◄ بمعنی پیر فرتوت . (حاشیه ٔ دکتر معین بر برهان قاطع).