زاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زاق . (اِ) بچه ٔ هر چیز را گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ). و رجوع به زاق و زیق و زاقدان شود. ◄ (ص ) کبود. ازرق . زاغ . رجوع به زاغ شود.
زاق . [ قِن ْ ] (ع ص ) از زقی و زقو (مخفف زاقی ). ◄ هر که فریاد کند. (تاج العروس ). ◄ (اِ) خروس و جمع آن زواقی است . یقال : هو اثقل من الزواقی ؛ ای الدیکة لانهم کانوا یسمرون فاذا صاحت تفرقوا. (تاج العروس ). و رجوع به زاقی شود.