زار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) گریة با سوز و گداز.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص.) ۱- ناتوان، ضعیف. ۲- زبون، درمانده.
(اِ.) گریه با سوز و گداز.
[ په. ] (پس.) پسوند مکان که انبوهی و فراوانی را میرساند: برنج زار، بنفشه زار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زار. (اِخ ) موضعی است و عدی بن زید در بیت خود از آن نام برده است : کلایمیناً بذات الروع لوحدثت فیکم و قابل قبر الماجد الزارا. گویند آن موضعی است که در وی مردگان را بخاک می سپرده اند. (از معجم البلدان ).
زار. (اِخ ) یکی از چهار قسمت ناحیه ٔ چهار محال (از نواحی زراعتی بختیاری در جنوب غربی اصفهان ) است . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٤٣٤).
زار. (اِخ ) قریه ای است از قراء اشتیخن از نواحی سمرقند و یحیی بن خزیمه الزاری از آنجا است . (از معجم البلدان ) (تاج العروس ). رجوع به زاری و اشتیخن و زر شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پریشانحال، ضعیف، ناتوان، نحیف، نزار صرع، غش تضرع، زاری، فغان، ناله بیچاره، خوار، زبون