ریس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریس . (اِ) شوربای غلیظی که بر بالای پلاو و کشک و مانند آن ریزند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). ◄ هریسه و حلیمی که هنوز پخته نشده و آبکی بود. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از شعوری ج ٢ ص ١٨). حلیم وهریسه پیش از پختن . لعاب جمیع حبوب مطبوخه بلکه هرچه رقیق تر باشد از مطبوخات . (انجمن آرا) (آنندراج ).
ریس . (اِ) قهر وغضب و خشم . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ قوت و زور. (ناظم الاطباء). ◄ ریس در کلمه ٔ «اسب ریس » مبدل ریس به معنی راه است . رجوع به اسب ریس شود. ◄ زبردستی . ◄ صدای گوش . ◄ نمونه . ◄ نقشه ٔزردوزی . (ناظم الاطباء). ◄ ریسمان . نخ . ♦ ریس باف ؛ بافته شده از ریس . ۩ ریس بافنده . که از ریس بریسد: ریس باف اصفهان . کارخانه ٔ ریس باف اصفهان . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریسش آمده ؛نخ کارش به دست آمده . آثارش ظاهر شده . ♦ ریس فروش ؛ غزال .(ملخص اللغات خطیب کرمانی ). ◄ در «نور» و «پل زنگوله » این نام را به دو نوع ژونی پروس می دهند: ژونی پروس کمونیس و ژونی پروس سابینا . نامی است که در نور و کجور به مای مرز دهند. پیرو. (یادداشت مؤلف ). رجوع به مای مرز و پیرو شود. ◄ رسم نقوش که پیش از خود نقش رسم شود. (از شعوری ج ٢ ص ١٨).
ریس . (نف مرخم ) ریسنده . آنکه پنبه و پشم و جز آن را می ریسد و ریسمان می کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی ازریسیدن و رشتن . مخفف ریسنده که همیشه به صورت ترکیب استعمال شود، مانند: پنبه ریس . پشم ریس . دوک ریس . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به هریک از ترکیبات بالا شود. ♦ بادریس ؛ فلکه ای از چوب و یا چرم که در گلوی دوک کنند تا آنچه می ریسند یکجا جمع شود. (ناظم الاطباء).رجوع به ماده ٔ بادریس در همه ٔ معانی شود. ♦ دوک ریس ؛ کسی که دوک ریسد. آنکه نخ و رشته تابد با دوک : نه داری نمکسود و هیزم نه نان نه شب دوک ریسی بسان زنان . فردوسی . ♦ رسن ریس ؛ که رشته و رسن بریسد : آویخته از گوش گهر زال رسن ریس . ؟ (از آنندراج ). ♦ مرگ ریس ؛ که مرگ بریسد. کنایه از مهلک و مرگزا. که مایه ٔ مرگ شود : من ندیدم گنده پیری این چنین مرگ ریس و شرباف و مکرتن . ناصرخسرو. ◄ افشاننده و پراکنده کننده . (ناظم الاطباء). ♦ باریک ریس ؛ کسی که آه می کشد و تأسف می خورد. (ناظم الاطباء).