ریزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریزه . [ زِ ] (اِخ ) دهی از بخش طیبات شهرستان مشهد. دارای ٢٣١ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول عمده ٔ آنجا غلات، بنشن، زیره و صنایع دستی آنجا قالیچه و کرباس بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
ریزه . [زَ / زِ ] (اِخ ) دهی از بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . دارای ٢٣١ تن سکنه . آب آن از قنات و محصولات عمده ٔ آنجا غلات و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
ریزه . [ زَ / زِ ] (ص، اِ) پارچه . قطعه . خرده . خرده ٔ کوچک از هر چیزی . (ناظم الاطباء). خرد. (شعوری ج ٢ ص ٢٠). صغیر.سخت خرد. بسیار ریز. (یادداشت مؤلف ). هرچه در غایت خردی بود. (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) : و آن کوه بلند کآبناک است جمعآمده ریزه های خاک است . نظامی . خوانده بجان ریزه ٔ اندیشناک ابجد نه مکتب از این لوح خاک . نظامی . اگر زبان مرا روزگار دربندد به عشق در سخن آیند ریزه های عظام . سعدی ♦ آبگینه ریزه ؛ خرده شیشه : عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم . سعدی . ♦ ریزه دندان ؛ خرددندان . که دندانهای خرد دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ ریزه ٔ سیمین ؛ ستارگان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کنایه از ستارگان . (برهان ) (از انجمن آرا). کوکب . (آنندراج ) : قرصه ٔ زر شد نهان در سفره ٔ لعل شفق ریزه ٔ سیمین به روی سبز خوان آمد پدید. خواجه عمید لومکی (از انجمن آرا). ♦ ریزه شدن ؛ خرد شدن . (ناظم الاطباء). به قطعات و تکه های کوچک درآمدن . خرد شدن به پاره های کوچک . (از یادداشت مؤلف ) : که چون سرمه گردد سر و گردنش شود استخوان ریزه اندر تنش . شمسی (یوسف و زلیخا). تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبو تا مِرَد پیری به پیش او مِرَد سیصد کلوک . عسجدی . ♦ ریزه کردن ؛ خردخرد کردن . قطعه قطعه کردن . تفتیت .(از یادداشت مؤلف ) : به شمشیر تنشان همه ریزه کرد سرانشان ببرید و بر نیزه کرد. اسدی . ♦ ریزه میزه ؛ زن که جثه و همه اعضاء خرد و مطبوع دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ ریزه نقش ؛ آنکه اجزای روی و بدن همه نازک و لطیف وکوچک دارد. خردجثه . (یادداشت مؤلف ). ♦ زمین ریزه ؛ ذره ٔ خاکی . ریزه ای از خاک زمین : گر توزمین ریزه چو خورشید و ماه پای نهی بر فلک از قدر و جاه . نظامی . ♦ سنگریزه ؛ پاره های بسیار خرد و کوچک سنگ . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به ماده ٔ سنگریزه شود. ♦ عرق ریزه ؛ کنایه از گلاب . (از یادداشت مؤلف ). ♦ قطره ریزه ؛ قطره های خرد باران : همت چو هست باک ز بذل قلیل نیست ابری که قطره ریزه فشاند بخیل نیست . کاشف شیرازی . ◄ بیخته . آنچه فروریزد از غربال و الک و پرویزن گاه بیختن که معنی دیگر (بسیار خرد)نیز از همین معنی است . (یادداشت مؤلف ) : سپهر برشده پرویزنی است خون افشان که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است . حافظ. ◄ پاره های ریز و خرد غذا و گیاه که برچینند و تغذیه کنند. پاره های خرد نان . (از یادداشت مؤلف ) : ای ریزه ٔ روزی تو بوده از ریزش ریسمان مادر. خاقانی . من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه چون سگان کوی خویشم ریزه ٔ خوانی دهی . عطار. مرغ ازپی نان خوردن او ریزه نچیدی . (گلستان سعدی ). ♦ نان ریزه ؛ ریزه ٔ نان . قطعات خرد از نان : بس مور کو به بردن نان ریزه ای ز راه پی سوده ٔ کسان شود و جان زیان کند. خاقانی . ◄ هر چیز که در غایت خردی و کوچکی باشد از حیوان ونبات و جماد. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ کودک . (شرفنامه ٔ منیری ). بچه از هر حیوانی . (ناظم الاطباء). ◄ خار و خاشاک خرد. (آنندراج ). ◄ آنچه زرگران سیم و زر گداخته در وی ریزند. (آنندراج ). ◄ ریز. مقابل درشت (درخط و قلم ). (از یادداشت مؤلف ). ♦ خط ریزه ؛ خط ریز. مقابل خط درشت . (یادداشت مؤلف ) : آن خط ریزه گرد بناگوش روشنش گویی نبشته اند به خون دل منش . سوزنی . ♦ ریزه سرایی ؛ نغمه سرایی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). زمزمه . ریزه خوانی . (ناظم الاطباء) : برداشته بلبل ز پی ریزه سرایی چیزی که برآمد ز تراش سخن ما. نعمت جان عالی (از آنندراج ). ◄ تراشه . پاره . رقعه . (ناظم الاطباء). چیزی که از شکستن چیزی بریزد. (آنندراج ): قراضه . ریزه ٔ زر. (دهار) : اگر چه زر به مهر افزون عیار است قراضه ریزه ها هم در شمار است . نظامی . ♦ ریزه ٔ قلم ؛ تراشه ٔ قلم . (آنندراج ). عامه ٔ قدما معتقد بودند که پراکندن تراشه ٔ قلم زیر دست و پا موجب نکبت می شود : هر جا که هست شعر غم و محنت آورد این ریزه ٔ قلم همه جا نکبت آورد. محمدسعید اشرف (از آنندراج ). ♦ ریزه ٔ مقراض ؛ ریزه هایی که در بریدن از دم مقراض افتد. (آنندراج ) : پیراهن گل ریزه ٔمقراض قبایی است کز روز ازل بر قد حسن تو بریدند. نجفقلی بیگ والی (از آنندراج ). ◄ چیز بی قدر و قیمت . ◄ پول کوچک . ◄ تخم مرغ بهم مخلوط کرده ٔ برشته . ◄ نوعی از خروس . ◄ شاگرد بنا که نصف و یا ثلث مزد بنا را می گیرد. (ناظم الاطباء).