ریزنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریزنده . [ زَ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از ریختن و ریزیدن . ریزان : ماء ساکب ؛ آب ریزنده . دمع ساکب ؛ اشک ریزنده . (یادداشت مؤلف ). سحابة هموم ؛ ابر ریزنده .(منتهی الارب ). ◄ جاری شونده : بیامد نشست او به زرینه تخت بسر برش ریزنده مشک از درخت . فردوسی . ارسطو به ساغر فلاطون به جام می خام ریزنده بر خون خام . نظامی . بهترین قلقطار آنست که نازک باشد و ریزنده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ ریزنده خون ؛ ریزنده ٔ خون . خونخوار. خونریز. (از یادداشت مؤلف ) : همی کرم خوانی به جرم اندرون یکی دیوجنگ است ریزنده خون . فردوسی . همی رفت با نیکدل رهنمون بدان بیشه ٔ گرگ ریزنده خون . فردوسی . ♦ ریزنده ٔ خون ؛ قاتل . کشنده . (یادداشت مؤلف ) : چنان دان که ریزنده ٔ خون شاه جز آتش نبیند به فرجام گاه . فردوسی . به لشکرگه آمد که ارجاسب بود که ریزنده ٔ خون لهراسب بود. فردوسی . ◄ متلاشی شده . ریزریزشده : ورا پاسخ این بد که ریزنده باد زبان و لب و دست و پای قباد. فردوسی .