ریزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریزش . [ زِ ] (اِمص ) ریختن . (ناظم الاطباء). اسم مصدر از فعل ریختن : ریزش ابر. ریزش باران . عمل ریختن : خواهش دل ریزش دست . (یادداشت مؤلف ) : ز خون دل خویش من دست شستم چنو دست بگشاد بر ریزش خون . سوزنی . ریزش ابر صبحگاهی دید طبع من چو صدف دهان بگشاد. خاقانی . از داده ٔ دهر است همه زاده ٔ سلوت از بخشش چاه است همه ریزش دولاب . خاقانی . چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق که مرد را به ارادت صدف دهانی نیست . سعدی . ◄ گداختگی . (ناظم الاطباء). سرشتن و به هم آمیختن و به شکل و قالب خاص درآمدن : تن چه بود ریزش مشتی گل است هم دل و هم دل که سخن در دل است . نظامی . ◄ جریان و روانی . ◄ جریان به مقدارهای کم و اندازه های کوچک . ◄ افشانی و پراکندگی . (ناظم الاطباء). ◄ سقوط. درافتادن . پاشیده شدن : ریزش سقف . ریزش چاه . (از یادداشت مؤلف ). ♦ ریزش کردن ؛ افتادن قسمت دهانه ٔ چاه و قنات و جز آن . - ◄ کنایه از بخشش کردن : دستی که ریزشی نکند شاخ بی بر است نخلی که میوه ای ندهدخشک بهتر است . صائب تبریزی . ◄ روانی بینی . (ناظم الاطباء). ◄ بخشش و انعام . (آنندراج ) : داد به ترتیب ادب ریزشی صورت جان را به هم آمیزشی . نظامی . ریزش پنهان به سائل عمر جاویدان دهد پرده ٔ ظلمت به روی آب حیوان خوش نماست . صائب (از آنندراج ). کریم از بهر ریزش می نهد رنج طلب بر خود ز دریا هرچه گیرد ابر گوهربار می ریزد. صائب (از آنندراج ). مستیی دارم که این هم در حساب ریزش است گر ز شوخیهای ساقی باده در پیمانه ریخت . ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ امثال : خواستن دل ریزش دست . ◄ (اِ)ریزه . براده . قطعات بسیار خرد و ذره وار که از سودن یا رشتن چیزی بریزد : ریزش سوهان اوست داروی اطلاق از آنک هست لسان الحمل صورت سوهان او. خاقانی . ای ریزه ٔ روزی تو بوده از ریزش ریسمان مادر. خاقانی .