ریزریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریزریز. (ص مرکب، ق مرکب ) پاره پاره . قطره قطره . خردخرد. (ناظم الاطباء). ریزه ریزه . پاره پاره . (آنندراج ) (از شرفنامه ٔ منیری ). به قطعات سخت خرد. ذره ذره . (یادداشت مؤلف ) : سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدت ریختن کاریز. کسایی . بریده بود جوشن از تیغ تیز زره پاره و ترکها ریزریز. اسدی . زین غبن چتر روز چرا نیست ریزریز زین غم عمود چرا نیست لخت لخت . خاقانی . برگ خرمایم که از من بادزن سازند خلق باد سردم در لب است و ریزریز اجزای من . خاقانی . زر سوده را گر بود ریزریز به سیماب جمع آورد خاک بیز. نظامی . ♦ ریزریزباران ؛ قسمی دوختن . (یادداشت مؤلف ). ♦ ریزریز شدن ؛ خرد گشتن . ریزه ریزه شدن . ذره ذره گشتن . به قطعات سخت خرد درآمدن . (از یادداشت مؤلف ) : به زخم اندرون تیغ شد ریزریز چه زخمی که پیدا کند رستخیز. فردوسی . چوگردان مرا روی بینند تیز زره برتنانشان شود ریزریز. فردوسی . به کوهم زند تا شوم ریزریز بدان تا برآید ز من رستخیز. فردوسی . بر آن سنگ زد شاه شمشیر تیز نبرید و شمشیر شد ریزریز. نظامی . ز بس زخم کوپال خاراستیز زمین را شده استخوان ریزریز. نظامی . ♦ ریزریز کردن ؛خردخرد کردن . (ناظم الاطباء). به پاره های خرد بریدن یا شکستن . (یادداشت مؤلف ) : دلت تیره بینم سرت پرستیز کنون جامه برتن کنم ریزریز. فردوسی . منم بنده ٔ هردو تا رستخیز اگر شه کند پیکرم ریزریز. فردوسی . به دل گفت کاین را به شمشیر تیز بباید کنون کردنش ریزریز. فردوسی . پر تیز و منقار پیکان تیز کنند از شغب جعبه را ریزریز. نظامی . چو در معرکه برکشم تیغ تیز به کوهه کنم کوه را ریزریز. نظامی . سکندر بدو گفت یک تیغ تیز کند پیه صد گاو را ریزریز. نظامی (از شرفنامه ٔ منیری ).