ریخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریخ . (اِ) فضله (انسان و حیوان ) که آبکی باشد. سرگین . غایط. (فرهنگ فارسی معین ). فضله ٔ انسان و دیگر حیوانات که روان و بطور اسهال دفع شود. (از یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). فضله ٔ ریق صاحب اسهال . (ازانجمن آرا) (آنندراج ). نجاست . (زمخشری ). پیخال مرغ .(غیاث اللغات ). سرگین . (لغت فرس اسدی ) : دم او برتافت هرکس پس درآوردش بکار ریخ او آلود هرکس را میان ران و زهار. سوزنی . ♦ ریخ زدن ؛ دفع کردن فضله ٔ روان و آبکی .(ناظم الاطباء). خج . ذرملة. خذرقة. هر: جلط؛ ریخ زدن . جوار؛ بیماری ریخ زدن مردم را. (منتهی الارب ).
ریخ . [ رَ ] (ع مص ) سست و فروهشته گردیدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ فراخ و گشاده گردیدن میان هر دو ران چندان که با هم نپیوندد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
ریخ . [ رَ ] (ع اِ) دوری و گشادگی مابین دو ران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).