رکابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع - فا. ] (ص نسب. اِ.)<BR>۱- اسب یدک، کتل.<BR>۲- شمشیری که پهلوی اسب بندند؛ زیر رکابی.<BR>۳- پیاله، نعلبکی.<BR>۴- طبقچه.<BR>۵- سپاهی پیاده.<BR>۶- سفره دار.<BR>۷- ویژگی لباسی (اعم از پیراهن، زیرپیراهن، شلوار و مانند آن) که با نوارهایی جلو و عقب آنها را به هم وصل کنند.<BR>۸- یکی از استخوانهای زیر گوش است که در گوش میانی بین زایدة عدسی استخوان سندانی و پنجرة بیضی قرار دارد و دارای سه قسمت سر و قاعده و شاخههای قدامی و خلفی میباشد؛ رکاب الاذن، عظم رکابی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع - فا. ] (ص نسب. اِ.) ۱- اسب یدک، کتل. ۲- شمشیری که پهلوی اسب بندند؛ زیر رکابی. ۳- پیاله، نعلبکی. ۴- طبقچه. ۵- سپاهی پیاده. ۶- سفره دار. ۷- ویژگی لباسی (اعم از پیراهن، زیرپیراهن، شلوار و مانند آن) که با نوارهایی جلو و عقب آنها را به هم وصل کنند. ۸- یکی از استخوانهای زیر گوش است که در گوش میانی بین زایده عدسی استخوان سندانی و پنجره بیضی قرار دارد و دارای سه قسمت سر و قاعده و شاخههای قدامی و خلفی میباشد؛ رکاب الاذن، عظم رکابی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رکابی . [ رِ بی ی ] (ع ص نسبی ) زیت رکابی ؛ روغن زیت که از شام آرند و انما قیل : رکابی لانه یحمل من الشام علی الابل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زیت که از دمشق آرند. روغن زیت که از شام آوردندی . (یادداشت مؤلف ).
رکابی . [ رِ ] (ص نسبی ) اسب جنیبت . کتل . (فرهنگ فارسی معین ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از برهان ).اسب جنیبت را نامند. (فرهنگ جهانگیری ) : برسم رکابی روان کرد رخش هم او رنگ پیرای و هم تاجبخش . نظامی (از آنندراج ). چو با من رکابی که برداشتم عنان جهان بر تو بگذاشتم . نظامی . شمس سپهر دین که ز افلاک و انجم است جامیش را رکاب و رکابیش را عنان . امامی هروی . ♦ یک رکابی ؛کنایه از اسب جنیبت . (آنندراج ). ۩ مانند یکسوار و یکسواره به معنی پافشاری در جنگ . (گنجینه ٔ گنجوی ) : عنان یک رکابی زیر می زد دودستی بر فلک شمشیر می زد. نظامی . عنان یک رکابی برانگیختند دودستی به تیر اندر آویختند. نظامی . ◄ آنکه رکاب سازد : که راند اسب چه باید رکابی و سراج . ادیب صابر. ♦ پارکابی ؛ مقدار قلیل . (فرهنگ فارسی معین ). ۩ کمک راننده . آنکه در رکاب اتومبیل می ایستد و در اتوبوسهای عمومی پول یا بلیط از مسافران می گیرد. (از یادداشت مؤلف ). شاگرد راننده ٔ اتومبیل که معمولاً در روی رکاب ایستد و مسافران را سواره و پیاده کند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ هر که پیاده در رکاب رود مثل رکابدار و فراش و شماط. (انجمن آرا) (آنندراج ). سپاهی پیاده . (فرهنگ فارسی معین ) : یرلیغ را برخواند و شرایط آداب که در آن باب باشد برخلاف آنچه از امثال رکابی یا بیرونی توقع باشد. (جهانگشای جوینی ). سوی دولت بی حسابش کشید رکابی شد و در رکابش کشید. امیرخسرودهلوی (از آنندراج ). رجوع به سازمان اداری حکومت صفویه ذیل ص ٥٩ شود. ◄ قاصد سواره . پیک سوار. قاصد. برید سواره . (یادداشت مؤلف ) : و انفدها علی یدی رکابی قاصد... قل له استعجلت فی الاجابة عنها لئلا یتعوق الرکابی . (ابوعبید جوزجانی در ترجمه ٔ ابوعلی سینا). ◄ شمشیری که در سابق ایام بر پهلوی اسب می بسته اند و آن را زیررکابی نیز گویند. (انجمن آرا) (از برهان ) (از آنندراج ). شمشیری که بر پهلوی اسب بندند و آن را زیررکاب هم نامند. (لغت محلی شوشتر) (از فرهنگ جهانگیری ) : والعادة بالهند ان یکون مع الانساب سیفان احدهما معلق و یسمی الرکابی والاخرفی الترکش فسقط سیفی الرکابی من غمده . (رحله ٔ ابن بطوطه ): ز فیضش کرده ذره آفتابی ز خوان او مه نو یک رکابی . سلیم (از آنندراج ). ♦ زیررکابی ؛ شمشیری که در سابق آن را پهلوی اسب می بسته اند. (از انجمن آرا). ◄ طبقچه . (انجمن آرا) (یادداشت مؤلف )(از برهان ) (غیاث اللغات ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ پیاله ٔ می، و آن پیاله ای است دراز پهلودار.(شرفنامه ٔ منیری ). پیاله و نعلبکی و بشقاب . (یادداشت مؤلف ). پیاله و نعلبکی است . پیاله ٔ شراب . (آنندراج ) (از برهان ) (غیاث اللغات ). نعلبکی . (از فرهنگ جهانگیری ). قمعل و قمعول، نوعی از رکابی . (منتهی الارب ) : حل کرد در رکابی صد مه طلای مهر وصف ترا به هفت قلم آسمان نوشت . تأثیر (از آنندراج ). ◄ سفره دار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) یکی از استخوانهای زیر گوش است که در گوش میانی بین زایده ٔ عدسی استخوان سندانی و پنجره ٔ بیضی قرار دارد و دارای سه قسمت سر و قاعده و شاخه های قدامی و خلفی می باشد. رکاب الاذن . عظم رکابی . (فرهنگ فارسی معین ).