روینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) هر چیزی که روید و بالد و نمو کند. (ناظم الاطباء). ◄ کشت بالیده و پرقوت . (آنندراج ) : اگر نیستی کوه غزنین توانگر بدین سیم روینده و زر کانی . فرخی . کوه غزنین ز پی آنکه ببخشی به مراد زر روینده پدید آورد از سنگ جبال . فرخی . گر تو بنده ٔ اولیایی رو سوی ایشان خرام تا همی روینده سنگت خار چون خرما شود. ناصرخسرو. در او نیست روینده را آبخورد که گرماش گرم است و سرماش سرد. نظامی . که تا سبزه روینده باشد به باغ گل سرخ تابد چو روشن چراغ . نظامی .