روشنگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشنگر. [ رَ / رُو ش َ گ َ ] (ص مرکب ) صیقل و جلا دهنده . (ناظم الاطباء). زداینده . آنکه آهن صیقلی و روشن کند. صقال . جلاء. که زنگ از شمشیر و آینه بزداید. شحاذ. صاقل . آنکه آینه های فلزی و اقسام اسلحه را صیقل و جلا دهد. آینه زدای . (یادداشت مؤلف ) : تا تیغ آفتاب چو روشنگری مقیم بر روی چرخ آینه کردار می رود. سید حسن غزنوی . به روشنگر چه از آئینه جز زنگار می ماند؟ صائب . ◄ برهان وواضح کننده ٔ مطلب و معنی و بیان است . (انجمن آرا) (آنندراج ). واضح کننده . توضیح دهنده . برطرف سازنده ٔ ابهام از سخن . روشن کننده ٔ سخن . (از یادداشت مؤلف ) : گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشن تر است . مولوی . گفت حق شان گر شما روشنگرید در سیه کاران مغفل منگرید. مولوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی