روش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ وِ)۱ - (اِمص.) عمل رفتن.<BR>۲- خرامش.<BR>۳- (اِ.) معبر.<BR>۴- طرز، رسم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ وِ)۱ - (اِمص.) عمل رفتن. ۲- خرامش. ۳- (اِ.) معبر. ۴- طرز، رسم.
(رُ) ۱- روشنایی. ۲- (ص.) روشن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روش . [ رَ ] (ع مص ) بسیار خوردن و کم خوردن . از لغات اضداد است . (منتهی الارب ). بسیار خوردن و کم خوردن . و از اضداد است و در لسان روش، خوردن بسیار ووَرش بمعنی خوردن کم آمده است . (از اقرب الموارد). ◄ سست کردن کسی را بیماری . (از منتهی الارب ). ناتوان کردن بیماری کسی را. (از اقرب الموارد). ضعیف و سست کردن مرض کسی را. (از معجم متن اللغة).
روش . [ رَ وِ ] (اِمص ) طرز. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طریقه . (آنندراج ). قاعده و قانون . (برهان ) (ناظم الاطباء). راه . هنجار. شیوه . اسلوب . وَتیرَه . نَسَق . منوال . سبک . طریق . گونه . سنت . نَمَط. رسم و آیین . نهج . قاعده : چو یزدان چنین راند اندر بوش بدین گونه پیش آوریدم روش . فردوسی . تو این را دروغ و فسانه مدان بیک سان روش در زمانه مدان . فردوسی . بجای آوردی به روش سلف صالح خود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٨). واقف گردان او را در آنچه جسته ای آنرا... و مستقیم بودن خود را بر ستوده تر روشها در طاعت او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). چون به نسبت روش خواجه و درویشان آن جمعهیچ محل اعتراض نیافتند سخنان بیرون از جاده بسیار گفتند. (انیس الطالبین ص ١٨٩). میانه رفتن و روش صالح یک جزو است از ٢٤ جزو پیغامبری . (انیس الطالبین ص ١٢). خاقانی بلند سخن در جهان منم کآزادی از جهان روش حکمت من است . خاقانی . از طپش عشق تو در روش مدح شاه خاطر خاقانی است سحرحلال آفرین . خاقانی . در روش مدح تو خاطر خاقانی است موی معانی شکاف روی معالی نگار. خاقانی . همه روز این شگرفی بود کارش همه عمر این روش بود اختیارش . نظامی . وزآن بیمایگان را مایه بخشیم روان را زین روش پیرایه بخشیم . نظامی (خسرو و شیرین ص ٤٣١). دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی . حافظ. تو بندگی چوگدایان بشرطمزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند. حافظ. کینه جویی روش احسان نیست هرکه احسان نکند انسان نیست . جامی . ♦ روش احمد داشتن ؛ پیروی و اطاعت پیغمبر آخرالزمان را کردن . (ناظم الاطباء). ♦ نیکوروش ؛ آنکه شیوه و راه و رسم پسندیده داشته باشد : تو نیکوروش باش تا بدسگال به نقض تو گفتن نیابد مجال . سعدی . ◄ راه رفتن . (برهان ). حرکت و آمدوشد. (ناظم الاطباء). رفتار. مَشْی . رفتن . علم رفتن : که هرچیز کو آفرید از بوش بدان سو کشد بندگان را روش . فردوسی . هرآن چیز کو خواست اندر بوش به آن است چرخ روان را روش . فردوسی . همیشه تا به روش ماه تیزتر ز زحل همیشه تا به شرف نور پیشتر ز ظلام . فرخی . روش دارد ستاره بآسمان بر همیدون مهر دارد تن بجان بر. (ویس و رامین ). خاقانی آن کسان که طریق تو می روند زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست . خاقانی . نجویند کین تازه دارند مهر مگر کز روش بازماند سپهر. نظامی . کاین روش از راه قضا دور دار چون تو قضا را بجوی صدهزار. نظامی . پای طلب از روش فروماند می بینم و چاره نیست الاک . سعدی . من آدمی بچنین قد و شکل و خوی و روش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت . سعدی . مکن اندر روش قدمها سست تا بیاری سبوز آب درست . اوحدی . زاغی روش کبک دری می آموخت آن دست نداد و راه خود رفت ز دست . ؟ (از امثال و حکم ). ♦ شکم روش ؛ اسهال . (ناظم الاطباء). ◄ خرامیدن و درگذشتن . (از برهان قاطع). طرز و رسم خرامیدن . (ناظم الاطباء) : در این روش که تویی گر به مرده برگذری عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش . سعدی . در این روش که تویی پیش هرکه بازآیی گرش به تیغ زنی روی باز پس نکند. سعدی . ◄ سبقت گرفتن . (برهان قاطع) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ قضا. (یادداشت مؤلف ) : نگردد به کام تو هرگز روش روش دیگر و تو بدیگر منش . ابوشکور. ◄ مثل و مانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر). ◄ (اِ) راهرو میان باغ . (برهان قاطع) (از آنندراج ). خیابان .(برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). معبر. (ناظم الاطباء) : چمنهای آنرا ز نزهت ریاحین روشهای آنرا ز خوبی صنوبر. ازرقی (از آنندراج ).
روش . (ص ) مخفف روشن باشد که از روشنائی است چنانکه گویند «چشم شما روش ». (برهان قاطع). مخفف روشن . چنانکه گویند چش روشی یعنی چشم روشن . (آنندراج ). ◄ (حامص ) روشنایی : «فرخت بادا روش خنیده گرشاسب هوش ». (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ صاحب برهان قاطع و فرهنگهای دیگر یکی از معانی این لغت را تندخوی و بد خلق ضبط کرده اند و لیکن باین معنی مصحف زوش با زای معجمه است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به زوش شود.