روسیاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روسیاه . (ص مرکب ) کسی که صورت و روی او سیاه باشد. (ناظم الاطباء). آنکه چهره اش سیاه باشد. (ناظم الاطباء). ◄ گناهکار. بدکار. عاصی . (فرهنگ فارسی معین ). گنهکار و بدافعال . (فرهنگ شعوری ). کنایه از عاصی و بدکار و بدطالع و بدبخت . (آنندراج ). گناهکار و صاحب جرم و سیاه بخت و بدبخت و مرد ذلیل و فرومایه . (ناظم الاطباء). کسی که از عمل بدی که مرتکب شده شرمنده و خجل است : بشاهان گیتی شوم روسیاه که بر مرز ایران و توران سپاه . فردوسی . مرا پیش خلق روسیاه مکن . (قصص الانبیاء). از آمدن تو روسیاهم عذرت به کدام روی خواهم . نظامی . عقوبت مکن عذرخواه آمدم به درگاه تو روسیاه آمدم . نظامی . چوسایه روسیاه آنکس نشیند که واپس گوید آنچ از پیش بیند. نظامی . یا شفیعالمذنبین بار گناه آورده ام آستان حضرتت را روسیاه آورده ام . جامی . ♦ روسیاه بودن ؛ گناهکار بودن . ۩ شرمنده و سرافکنده بودن . خفیف و بیمقدار بودن . ◄ زنگی و آفریقایی . (ناظم الاطباء). زنگی . (آنندراج ). شخص عرب سیاه .(ناظم الاطباء).