رودکی | قصاید و قطعات | شماره ۱۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بر همه میران جهان یافته شاهی میخور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی میخواه، که بدخواه به کام دل تو گشت وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای عید آمد و آمد میو معشوق و ملاهی چون ماه همی جست شب عید همه خلق من روی تو جستم، که مرا شاهی و ماهی مه گاه بر افزون بود و گاه به کاهش دایم تو برافزون بوی و هیچ نکاهی میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم بر خیره ندادند ترا میری و شاهی خورشید روان باشی، چون از بر رخشی دریای روان باشی، چون از بر گاهی آنها که همه میل سوی ملک تو کردند اینک بنهادند سر از تافته راهی دام طمع از ماهی در آب فگندند نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی مهتر نشود، گر چه قوی گردد کهتر گاهی نشود، گر چه هنر دارد، چاهی