روترش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روترش . [ ت ُ رُ ] (ص مرکب ) ترشرو. ترشروی . عبوس . اخم آلود. گره بر جبین افگنده : من ز شیرینی نشینم روترش من ز بسیاری گفتارم خمش . مولوی . قاصدان چون صوفیان روترش تا نیامیزند با هر نورکش . مولوی . عارفان روترش چون خارپشت عیش پنهان کرده در خاک درشت . مولوی . منشین روترش از گردش ایّام که صبر گرچه تلخ است ولیکن بر شیرین دارد. سعدی . رجوع به ترشرو وترشروی شود.