روبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روبة. [ رَب َ / رو ب َ ] (ع اِ) مایه ٔ شیر یا بقیه ٔ شیر. (منتهی الارب ). مایه ای که در شیر افکنند تا ماست شود. «شُب ْ شَوباً لک روبته »؛ مثلی است و در مورد کسی گفته میشود که کاری را بر عهده گیرد که در آن وی را بهره ای از نفع باشد و نظیر این مثل است : «احلب ْ حَلَباً لک شطره ». (از اقرب الموارد). مایه ٔ شیر یا بقیه ٔ شیر آشامیده شده . (از معجم متن اللغة). ◄ آب منی گشن گردآمده از ترک گشنی یا آب منی آن گردآمده در زهدان . (از منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة). ◄ حاجت، و گویند: فلان لایقوم بروبة اهله ؛ یعنی فلان به برآوردن نیاز اهل خویش قیام نمیکند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . ◄ ماده ٔ زندگانی . (منتهی الارب ). قوام عیش . (از اقرب الموارد). ◄ فراهم آمدنگاه کار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ پاره ای از شب . (منتهی الارب ). بهره ای از شب . (از اقرب الموارد). ◄ پاره ٔ گوشت . (منتهی الارب ). قطعه ای از گوشت . (از اقرب الموارد). قطعه ای از چیزی یا از گوشت بویژه . (از معجم متن اللغة) . ◄ سیخ آهن سرکج که بدان شکار را از سوراخ آن بیرون کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . ◄ درویشی . (منتهی الارب ). فقر. (اقرب الموارد). ◄ درخت چنار. (منتهی الارب ). شجرةالنلک ای الزعرور. (اقرب الموارد). شجرةالنلک، و فسره ابن السید الزعرور. (تاج العروس ). ◄ زمین نفیس جیّد بسیارگیاه . (منتهی الارب ). زمین بسیارگیاه . (از اقرب الموارد). زمین مرغوب بسیار گیاه و درخت . (از معجم متن اللغة) . ◄ هر چیز که به اصلاح آورد چیزی را. (منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة). ◄ عقل و گویند: انا اذ ذاک غلام لیس لی روبة. (از منتهی الارب ). الروبة من الرجل ؛ عقل وی . (از معجم متن اللغة). ◄ (اِمص ) کاهلی و سستی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
روبه . [ ب َه ْ ] (اِ) همان روباه باشد که جانوری است دشتی و به حیله گری مشهور است . (آنندراج ). روباه . (ناظم الاطباء). مخفف روباه . رجوع به روباه شود : چنانکه اشتر ابله سوی کنام شده ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بی خبرا. رودکی . کرد روبه یوزواری یک زغند خویشتن را زآن میان بیرون فکند. رودکی . چو پوست روبه بینی به خان واتگران بدان که تهمت او دنبه ٔ بسر کار است . رودکی . نهاد روی به حضرت چنانکه روبه پیر به تیم واتگران آید از در تیماس . ابوالعباس . چه بایدت کردن کنون بافْدُم مگر خانه روبی چو روبه به دم . ابوشکور. اگر یار باشید با من به جنگ ازآواز روبه نترسد پلنگ . فردوسی . که روبه چه سنجد به چنگال شیر یکی داستان زد سوار دلیر. فردوسی . سگ کاردیده بگیرد پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ . فردوسی . نه روبه شود ز آزمودن دلیر نه گوران بسایند چنگال شیر. فردوسی . ز هندو نباشند اندیشناک هژیر دمان را ز روبه چه باک . اسدی . ای معدن فتح و نصر مستنصر شاهان همه روبه و تو ضرغامی . ناصرخسرو. روبهی پیر روبهی را گفت کی تو با علم و عقل و دانش جفت ... سنائی . روبهی می دوید در غم جان روبهی دیگرش بدید چنان ... خاقانی . تا شیر مرغزاری نصرت کمین گشاد چاره ز دست روبه محتال درگذشت . خاقانی . چه گویم راست چون گرگی به تقدیر نه چون گرگ جوان چون روبه پیر. نظامی . سردنفس بود سگ گرم کین روبه از آن دوخت مگر پوستین . نظامی . طنزکنان روبهی آمد ز دور گفت صبوری مکن ای ناصبور. نظامی . روبهی که هست او را شیر پشت بشکند مغز پلنگان را به مشت . مولوی . مپندار اگر شیر و گرروبهی کز ایشان به مردی و حیلت رهی . سعدی . یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای . سعدی .