رهی معیری | چند قطعه | همت مردانه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی بگشا گره به همت مشکل گشای خویش سعی طبیب موجب درمان درد نیست از خود طلب دوای دل مبتلای خویش بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی واماند آن که تکیه کند برعصای خویش گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش کای خیره سر بگرد سمندم نمیرسی رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش چون من پی رهایی خود میکنم تلاش لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش با من کجا به پویه برابر شوی از آنک تو بهر غیر پویی و من از برای خویش